نمی دانم شعر زاییده احساسات است یا احساسات زاییده شعر
اما اکنون بی هیچ احساسی دلم شعر می خواهد
و دیشب بی هیچ شعری دلم احساساتی بود
(شب تا صبح تو جاده بودم )
شیرینی این روزها را تقدیم میکنم به خودم
یک شیرینی بخاطر انقلاب اسلامی
شیرینی دیگر به خاطر نعمت تهران
آری تهران برایم نعمتی است
شاید خیلی ها تهران را سکویی برای پرت شدن به فساد بدانند
ولی خدا رو شکر
کاری که خدا باهام میکنه غیر قابل توصیفه
مانده ام چگونه باید شکرش کنم
این همه نعمت از او
این همه جفا از من
بی اختیار شماره ی نفس هایم را می شمارم
نمی توانم شماره کنم
چون باید برای هر نفس یک سجده ی شکر کرد
سجده و ما ادراک ما سجده
دیگر نعمت ها بماند که که سجده ای نیاز دارد
خدایا شکرت
به خاطر همه ی داده ها و نداده ها
به خاطر همه ی نعمت هایی که داده ای
و به خاطر تمام حکمت هایی که برخی را نداده ای
که همانا تو صلاح من را بهتر از من میدانی
و تو مهربان تر از هر مهربانی هستی نسبت به بندگانت
برچسب:
نویسنده: غزل موسوی