خرید بک لینک

امروز نمایشگاه مطبوعات بودم . از بیشتر رسانه هایی که پیگیرشون هستم دیدن کردم با برخی افراد سیاسی و جریان ها هم صحبت کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم . ساعت حدود 3 بود یه صدای شعر خوانی می اومد نزدیک شدم غرفه ی دانشکده ی خبر بود برنامه ی تست صدای گویندگی داشتند اما هر کی بالا میرفت برای تست صدا احساس به خرج میداد خیلی دلم میخواست یه شعر هم من بخونم ولی ساعت 6 دیگه برنامه تموم شد و نوبت به من نرسید . اما الان ساعت 1 بامداد بارون خوبی شروع به باریدن کرده و من دارم زیر لب شعر " بی تو مهتاب شبی را زمزمه میکنم " و نسکافه میخورم . دیگه چیزی از دنیا نمیخوام همین برام کافیه

شب

بارون

نسکافه داغ

دفتر شعرم

پی نوشت :

بارون داره شدت میگیره

پی نوشت :

نمی دانم چه کسی آرزوی باران کرده امشب

نمیدانم او کیست که خدا اینچنین دوستش دارد

باران حسابی میبارد

صدای باران هم چیز دیگری است

مخصوصا اگه حیاطی بزرگ با درخت ها و برگ های ریخته داشته باشی

امشب شبی است که باید تا صبح بیدار بود

تا صبح عاشقی کرد

سر شب ماه نو در آسمان پدیدار بود

آسمان قشنگ بود

ظهر هم ابرهای نامتراکمی در حال جست و خیز بودند در آسمان

ظهر موقع رفتن با آسمان رفتم

سر شب با ماه آسمان برگشتم

و اکنون با بارانش شب را صبح میکنم

امروز آسمان برایم سنگ تمام گذاشته

پی نوشت :

و اما میدانم که همه ی اینها برای من است

از حرکت ابرها تا خورشید تابان تا ماه فروزان تا باران به این قشنگی

حتی نمایشگاه

حتی غرفه دانشکده خبر

حتی شعر

حتی " بی تو مهتاب شبی "

حتی خود خدا

همه برای من است

پی نوشت :

امروز قرار بود یه اتفاقی بیافته که با هزار بهانه تراشی قبولش کرده بودم اما خدا کاری کرد که نشه .

ممنون خدا جون

کمک کن بنده ی خوبی برات باشم .

برچسب: نویسنده: غزل موسوی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 5:53

صفحه بندی